zeka



 

غریبانه

زندگی برمن غریبانه می چرخد نه راه پیش دارم و نه راه پس. آه و فغان قلبم را رنج می دهد ودر حسرت دیدار یار زمان کند می گذرد. عشق بی پایان، کابوس شبانه بر روح و جسمم آتشی را شعله ور کرده که فقط با مرگ خاموش می شود و به آرامش می رسد.


من در شهرک غمکده ی بی پایان درپی پابرهنگان، سوته دلان همدم شدن را بارها آزموده ام . با آه و فغان شب و روزم را باهم پیوند زده ام . دل ربایان هوس انگیز در نظرم تداعی شده اما خویش را در میان آنان بی نام و نشان یافته ام . نه رخصتی برای برخاستن  و نه فرصتی برای رهایی از تیره بختی داشته ام تا زمانیکه همای رحمت جانم را بستاند و از این تاریکی و فلاکت نجاتم بخشد.



شبهای من

اندیشه ی رسا و روشن به طلب حقیقت برمیخیزد . از بسکه مصیبت نامه در زندگیم رقم خورده و شبهایم پراز آشوب و قصه ی جانسوز گشته است . از آغاز شب تا طلوع صبح صادق بصورت تواتر به جویای اسرار آفرینش مشغول میشود . در مسیر سیر عرش و فرش ، آسمانها ،آب و خاک ، باد و آتش ، جماد و نبات و جانداران اهلی و وحشی قرار می گیرد و در پی خدمت اسرافیل  ، میکائیل ، جبرائیل و عزرائیل بر می آید شاید از این زندگی ناهمگون نجاتی حاصل آید . گذر روز برای انسانها مکررّا عادی و تکراری سپری می گردد . اگر به اسرار نامه شبها بنگری و بخواب مهاجرت کنی و اگر تعداد ابیات آن را به نظاره بنشینی در حوزه انسانها حکایتهایی نهفته است که در آن ایزدمنان قانونی را برای انسانها وضع کرده است و بی گمان خارج از قوانین انسان را به چالشی بحث انگیز وادار می سازد . پس می توان نتیجه گرفت دنیاداران ره گم کردگانی بینوا هستند که در حیطه اهریمن گرفتار آمده اند و رازدانان لب فرو بستگانی هستند تا آگاه دلان بدانند تا از گذرگاه حیرت نگذری نمی توانی بوادی وصل دست یابی.



نامه ای به دوست

اشک من از یاقوت و لعل نیست . اشک من اشک فقرائی است که ناخواسته به آنها تحمیل گشته است. دلم رنجور است دیگر طالب فیض ِ نورِ خورشیدِ بلند اختر نیستم . من غواصی در دریای میکده را بارها دیده ام و از او ادب آموختم و در مقابل تواضع و خضوعشان سرفرود آورده ام.

دوست خودباخته ی من ، روزی مرشد و مرادی بودی و جوانیت را به چاه انداختی تا به یار برسی لیک آنچه که من می پنداشتم دیگر نیستی . برای خودت مسند و مقامی بدست آوردی چه شد که به گناه آلوده گشتی؟

روزی در خواب دیدم در پیرامونت هزاران نفر از غم سوختند ، هزاران نفر را دیدم که در دریای خون غرق شدند ، هزاران نفر آتش پرست گشتند و از تو روی برگرداندند، صدها جان  و دل به تاراج رفت چراغ زندگانی به خاموشی مبدل گشت . دیگر از وادی معرفت نامی باقی نمانده است. آری سرزمین من دیگر وادی بی نیازی نیست. سرزمین من برزخ است و بخاک افتاده در انتظار جواب پس دادن است.



قانون نوشتاری بهم خورده است و به بحث های انتقادی مبدل شده ، متن به حواشی رفته ، دیگر نوشته های بلند بکار نمی آید خواننده های مطالب بلند تجدید نظر کرده اند به چه علت من نمی دانم؟ اکنون مقدمه ، پاورقی حرف اول و آخر را میزند . چکنم با دل به غارت رفته، تن به خاک افتاده، روح سرگردان و آواره ، دیگر مرید و مرادی برما نمانده است. نور دیده یِ من جایگزین پریشانی شده است . از نظر من همه جا تنگ و تاریک  و خاموش است . فاصله زیادی برای صفا در خانه ها مانده است  چراکه عیب کار فراوان، زبانها لال، گوشها کر  و دهان بسته است . در پرواز هم بسوی سیمرغ بسته است.



اگر خواستی نشانی مرا دریابی کوچه مون تاریک و باریک است که به سختی می توانی مرا دریابی . اگر خواستی نام مرا در محله بپرسی کمتر کسی شاید بتواند جوابی به شما دهد چونکه در محله بینام و نشان هستم . اگر احوالاتم را می خواهی جویا شوی بیماری بی مصرف گردیده ام دردساز شده و دیگر به کار نمی آیم . اگر خواستی بدانی کیستم زمانی نام و نشانی برای خود داشتم یلی بودم نترس و جویای حق و حقیقت، اهل دل . اگر خواستی از تجربه های زندگی برایت بنگارم آشفته حالم دیگر مفزم کار نمی کند قلم روی کاغذ نمی چرخد حرفی برای گفتن ندارم هر آنچه بود را نوشتم اما کو گوش شنوا .



-

شبگردی وقتی مرا دید صدازد کیستی؟ گفتم: بنده خدا. گفت: ای بنده منکه نگفتم برده . منظورش را دریافتم مشخصاتم را فاش کردم. سری تکان داد و گفت: برو!! براهم ادامه دادم در طول راه با گردبادی مواجه شدم تعادلم را برهم زد . جسم و جانم راآشفته ساخت اما از من نپرسید کیستم ؟ به راه خویش ادامه دادم تا به مقصد برسم آسمان خروشید رعد و برق متوالی در آسمان رویت شد باران بشدت بارید در غرش آسمان صاعقه بر زمین خورد اینبار ازنحیب صاعقه ترس بر وجودم دوچندان گشت خواستم براهم ادامه ندهم نگاهم برسگی افتاد که نگاهش را بر من دوخته بود لحظه ای درنگ کردم فهمیدم که بمن اشاره دارد که نترس بیا که تقدیر هر آنچه باشد آن میشود . بدنبال سگ افتاده براه خویش ادامه دادم تنها وقتی به مقصد رسیدم خواستم تا از او جدا شوم اما از من نپرسید تو کیستی؟

 

 


?

دربیابان ناله سرمی دهد درکوچه پس کوچه ها عمر را هدر می دهد به بن بست رسیده از زیر مسئولیت در می رود  به این و آن کاش می گوید خویش در کاشکی وامانده است کاروانیان برفتند و خود جامانده است.اسیر دگرگونی شده از کرده خویش وامانده . ازبسکه امروز و فردا کرده است اندیشه اش جامانده است وقتی بخود آمده که عمرش سپری شده همچو مجنون در باد و طوفان در راه مانده است.


!!

نالیده را درمان اشک است زندگی بر حکایت کنندگان یک مشق است. گذر عمر برهمگان رنج و مشقت بر جسم و جان، نیکی و پلیدی نه عنوان، طبل توخالی نه این و نه آن، قدرت و فرصت دوچندان، میرود آخر برسرمان ، باورنداری عبرت بگیر از گذشتگان ، مانده جهان همچنان تا بیآموزد انسانیت شاید.


تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

ن وَالْقَلَمِ وَمَا یَسْطُرُونَ ندای دوست .گزیده اشعار رضا پیرمرادیان سمیرمی honaryy انواع مدل های بافت پایگاه شهید ذبیحی روستای چمازکلا مقتدا گرافیک رسانه درهم برهم دوربین مداربسته، مدارس هوشمند محال کلمن آب